تبليغاتX
خزلیات
خزلیات
جلد چهل ام
88/09/04
جُک
پووووووف
خیلی دلم گرفته بود...
دفتر تلفنو باز کردم
پایین
پایین

پایین تر...
ای بابا این که تموم شد!

اصلا ولش کن!
بزن تراک بعدی...

+ نوشته شده توسط لیند
88/08/22
یک لحظه
و شاید یکی از لذت های دنیا همین باشد که حس کنی لحظه ای زمان متوقف شده و تو لیوان چای در دست در حالی که روی مبل وا میری به بخار متصاعد شد آن خیره شوی.

+ نوشته شده توسط لیند
88/08/20
آقلومرضا...
یک توصیه بهداشتی:

وقتی انفلوانزاز میگیرید و نمیتونید تنهایی از پسش بر بیاید اولین کاری که باید بکنید اینه که سریع خودتونو برسونید به کسایی که دوستتون دارن یا دوستشون دارید.

و بدون شک اون انرژی حاصل از فضای محبت آمیز در بهتر شدن حالتون به مراتب موثرتره تا اون چیزایی که میریزن تو حلقتون!
البته خاموش کردن موبایل هم خیلی میتونه به این موضوع کمک کنه!:دی

توصیه های ما رو جدی بگیرید.
آفرین

+ نوشته شده توسط لیند
88/07/21
شیخ ما!
در خبر است، شیخ ما که آوازه وی در سخنوری شهر آفاق است و توسن کلام در دستان وی همچون طفلی در آغوش مادر، شبی در عالم رویا بدید دری بر وی گشوده شد و حالتی دست داد که فردا روز به سبب آن از دوستان و مریدان کناره گرفتندی و اسباب تعلم و مباحثه را رها و به کنجی در آمدند و در واپسین رقعتی که از ایشان برجای مانده سبب را در زیادت امور دانستند و رجعت بر ایشان امری مسلم گشته.
فی الحال این حقیر در تحیرم که وقتی شیخ را سخنی نیکو درمیان نباشد پای در میدان نهادن مریدان و رهروان را چه کار باشد!

+ نوشته شده توسط لیند
88/07/12
...
و بدون شک آواره گی  آسون تر از تحمل بی مسئولیتیه

+ نوشته شده توسط لیند
88/07/08
خشوقت

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک ندانست.
 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
لئو تولستوی

+ نوشته شده توسط لیند
88/06/26
یه سوال ساده!

اول نارحتی میاد سراغ ما و ما احساس ناراحتی میکنیم یا برعکسه؟!

شاید تعجب کنید ولی جدیدا نمیتونم با اطمینان به این سوال جواب بدم!
و قسمت ترسناکش اینه که هرچی فکر میکنم یادم نمیاد اولین بار ناراحتی اومد سراغم یا اینکه من رفتم!

+ نوشته شده توسط لیند
88/06/23
دیالورگ
باید اعتراف کنم من نیز گاهی به آسمان نگاه میکنم
دزدانه!
در چشم ستارگان
نه به تمامیشان!
تنها بدانها که شبیه ترند
به چشمان تو

گاهی به آسمان نگاه کن(کمال تبریزی)

+ نوشته شده توسط لیند
88/06/22
حسن ظن
میگه:
اونقدی از خدا توقع داشته باش که بهش حسن ظن داری!

+ نوشته شده توسط لیند
88/06/18
آه

در خبر است که حق (جلّ جلاله) سه نام از نام های خود به ابراهیم فرستاد:
یکی از آن (آه ) بود که بر دوام ابراهیم می گفتی : آه.
اگر تندرستان و سلامت را نود و نه نام بباید اهل بلا را یک نام بباید.نود و نه نام از زبان برآید اما آه از میان جان برآید.زبان و کلام را به آه،راه نیست.

(روح الارواح ،احمد بن منصور سمعانی)

+ نوشته شده توسط لیند