کسی کار گیرش میاد که کار کردن بلد نیست
کسی هم که کار بلده کاری گیرش نمیاد
چه دنیای جالبی!
حالا میفهمم وبلاگ واقعا چه فایده ای داره:دی
مثبت:
شخصیت اجتماعی میره بالا آدمای بیشتری بهت احترام میزارن
اگه استخدامت کنن حقوق بیشتری بهت میدن
چون مدرکت بالا تره زود تر استخدامت میکنن
ممکنه چیزای بیشتری یاد بگیری از نظر آموزشی
اگه بتونی 2-3سالی لفتش بدی سربازی نمیری
جای جدید آدمای جدید تجربه های جدید
منفی:
قبول شدنش سخته
دوباره باید درسای مسخره و استادای مسخره رو تحمل کنی
اگه روزانه قبول نشی باید کلی پول بدی
ممکنه با این کار 2-3سال از عمرتو الکی تلف کنی
دوباره باید اون گرفتاری دانشجو بودنو تحمل کنی
ممکنه همچنان وبال باقی بمونی
رشته:
مرتبط با صنایع و مدیریت:
مثبت:
بازار کارش میگن بهتره
4سال داشتی همینارو میخوندی پس پیش زمینشو داری
احتمالن بعدش مدیری چیزی میشی وضع مالیت خوب میشه اطرافیانتم هم فکر میکنن آدم حسابی شدی
ممکنه بتونی اون استعداد مدیریتتو شکوفا کنی
مملکت مدیر بدردخور نداره
منفی:
همون چرتو پرتایی که 4 سال مجبورت کردن بخونی رو باید ادامه بدی
با یه مشت آدم فاقد هر گونه زیبایی شناسی باید دم خور باشی
از هنر و لطافت دورترت میکنه
...
آدم باید بره دنبال علاقش!
تو به چی علاقه داری؟
هنر?!
وقتی به اثر نگاه میکنم شروع میکند به تعریف کردن داستان پر فراز و نشیبش، از رنج های جامعه، از حسی فروخورده از روحی در بند شده از اعتراضی که، هنوزهم هست...
برای من بسیار سخت است که هر آنجه که میفهمم بنویسم، چرا که تبدیل کردن دریافتها به کلمات هنریست والا، که من به قدر کافی از آن برخوردار نیستم.میبخشید!
کار در غالب هنر تاریک( Dark art) ارایه شده که از انرژی احساسی بالایی برخوردار است.
فضای وهمآلود رنگ های قدیمی و چرک و نشانه های بیشمار من را به یاد عکس فراموش شدهی معشوقی قدیمی، که ماجرای رمزآلود عشقش هنوز سر به مهر است میاندازد.
Recognition
وقتی به سراغ فرهنگ لغت میروی، میبینی این کلمه معانی مختلفی دارد.من از میان همه آنها "بازشناخت" و "به رسمیت شناختن" را برای این کار مناسبتر دیدم،اما باز شناخت چه چیزی؟
زنده ام اسیر نمیشود
به گمان من این اثر وضع زنان امروز جامعه مارا تصویر میکند
هستند همچون دیگر آدمها، اما روحشان محبوس شده در حصار قضاوتهایی که از صورت ها شان، یا بهتر بگویم ظاهرشان دارند.(میدانید که صورت بارزترین نماد ظاهر است.)
در این دنیای عاری از دوستی، اسیر قضاوت های نادرست و چشم انتظار محبتشان کرده اند شاید بپرسید چرا کوبه در سمت راست قرار گرفته،من میگویم آخر این روزگار احمق که این روح نازنین را در بند کرده و برایش کوبه گذاشته آخر چه می داند دل کجاست...
و اما یک دغدغهی مهم!
حجاب
به عقیده من امروز در جامعه ما حجاب با اسارت هم معنی شده غافل از آنکه حجاب تکه پارچه ای که بر سر میکشند یا بر تن میکنند نیست. حجاب ظرف است، جایگاه است، برای این نیست که مارا جدا کند یا به قول آقایان مصون! برای این است که ما خودمان باشیم برای اینکه آنطور که دوست داریم دیگران ما را ببینند. گاه بخشی از وجودمان را موقتا پنهان میکنیم برای تاکید بر بخش ها دیگر، اما ظاهرا در این زمانه همه چیز وارونه شده!
حجاب ریشه در درون ما آدمیان دارد. پوشش تنها بخشی از حجاب است شاید بخشی از نمود ظاهری آن، خواه با روبند و چادر خواه عریان ...
همانقدر که زن در جامعه ما ناشناخته و محجور است حجاب هم همینطور است.
در نهایت آن مسئله زیبا که اثر بر آن تاکید دارد این است که با وجود همه رنجها، زن زنده است و قصد ندارد دست از حقیقت و آزادی خویش بردارد.
2اردیبهشت90
خیلی خوبه